چیزی ندارم بگم ...
دلم گرفته...بازم می گیره...
بارون اومد...بازم میاد...
تو نیومدی...دیگه هم نمیای...
می بینی...همه چیز تکراریه !
حتی تو !
حتی من!

شب و روز پیش منی ...
تو هنوز پیش منی ...
تو هنوز توی سفره ی دل درویش منی ...
نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت
نمی دونم اگه کسی جای من بود این کار رو می کرد یا نه
شاید کارم اشتباه باشه
اما دوست دارم به عشقم کمک کنم
اون عاشقه..عاشق یه دختر که نمی خواد اون دختر مثل قبلش بشه
از من خواسته اون دختر رو تنها نذارم و هواش رو داشته باشم
چون اون دختر دانشجو شده و می خواد عوض شه
امروز صبح با اون دختر حرف زدم...همونی که کلی بلاها سرم اورد و کلی
تابستون زجر کشیدم از دست جفتشون...
همونی که کلی دروغ پشت سرم گفت و کلی دروغ درباره اون به من گفت و
اخر هم رابطه ام رو با عشقم بهم زد و جدا شدیم از هم ...
دارم به اون دختر کمک می کنم
وقتی صبح باهاش حرف می زدم همش فکر می کردم که این همون دختریه که
عشقم دوستش داره
پس منم باید دوستش داشته باشم
اون همون دختری هست که عشقم باهاش حرف می زنه
این همونه..پس منم دوستش دارم
پس منم کمکش می کنم...چون این جوری عشقم رو خوشحال می کنم...
هزار بار این جمله ها رو تکرار می کنم با خودم...
اما دارم دیوونه می شم...
بدجوری خودم رو داغون کردم ...
تو راست می گفتی عزیزم...کم کم با این کارام خودم رو دیوونه می کنم...
اون دو تا از هم جدا شدن
اما هنوز همدیگه رو دوست دارن
چون دیگه یه شهر نیستن از هم جدا شدن
اما هنوز توی قلب هم جا دارن...اره هنوز همدیگه رو دوست دارن...
وای که چقدر دلم گرفته
همش یاد اون روز بارونی هستم که باهام حرف می زد و می خواست منصرفم کنه
از این که عاشقشم...اون روزی که هنوز باهم دوست نبودیم...اون روزی که هنوز
باهام سرد و سنگین حرف می زد...صدای بارون با صدای خودش باهم می پیچید توی
گوشم و فقط نگاش می کردم...حرف نمی زدم...می گفت نمیخوای چیزی بگی...
منم فقط سکوت می کردم...
کجایی...کجایی که ببینی هنوز داره بارون میاد...مثل اینکه اسمون هم دلش گرفته...
راستی اگه شما جای من بودین این کار رو می کردین؟
عشق این نیست که اون ماله تو باشه
عشق اونه که عشقت خوشبخت باشه...
به خاطر این کارم...به خاطر کمکی که به اون دختر کردم کلی تهدید شدم
از طرف خیلی ها تهدید شدم...دوستم می گه خودت رو بکش کنار...اما
من ادامه می دم...می دونم...می دونم این جوری عشقم خوشحال میشه
حتی اگه خیلی بلاها سرم بیاد...من خدا رو دارم
خدا....
پام رو توی بد راهی گذاشتم...
واسم دعا کنید...
باید کمکش کنم...
نوشته شده توسط مهتاب در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت
نمی دونم چی بگم ...
این قدر دلم گرفته ...
جریان ۳تاییمون چی شد ...
دوست دخترش که تصمیم گرفته زندگی جدید شروع کنه و از هم جدا شدن
خودش هم که بیخیال همه چیز و همه کس شده و همش به من می گه هوای اون دختر رو
داشته باشم و نذارم کسی اذیتش کنه...
منم این جا...
نمی دونم چمه ... دلم می خواد با بارونی که این روزها هم صدای اشک هام شده
ببارم..اون قدر که دیگه نای نفس کشیدن هم نداشته باشم...
حوصله زندگی ندارم
چرا این جوری شد ...
وقتی دیدم چجوری ازم خواست اون دختر رو تنها نذارم...
وقتی فهمیدم اون دختر پشیمون شده از کاراش
وقتی فهمیدم می خواد مثل بقیه زندگی سالم داشته باشه...
وقتی فهمیدم خودش هم کشیده از همه کنار و سرش رو به چیزهای دیگه گرم می کنه
خدا...تنهاشون نذاره...
مهم نیست من چه زجری بکشم از این که ببینم کسی دیگه رو دوست داره
مهم نیست که اون درباره من چه فکرایی می کنه
مهم نیست ... وقتی سرم داد زد و حرفهایی بهم زد که بعضم رو شکست
اون درباره من خیلی اشتباه فکر می کنه
یه پسر اومد سراغم و امار دوست دختر قبلی عشقم رو ازم خواست
منم به عشقم گفتم و اونم عصبانی شد و گفت تو حق نداری ابروی یه دختر رو ببری
شوکه شده بودم ! من اصلا همچین قصدی رو نداشتم
قبلا بهش گفته بودم کسی نیستم که بخوام یه دختر رو اذیت کنم
بازم بهش گفتم
اونم اروم گفت هوای دوست دختر قبلیش و به عبارتی عشقش رو داشته باشم
اره عشقم عاشق شده...
اون یه نفر رو دوست داره
و معشوقش هم می خواد ادم شه...
مهم اینه که دیگه به کارای قبلیش ادامه نمی ده...
منم دارم درسم رو می خونم...
مگه نه...همه چیز خوبه...اره...به نظر میاد...پس من چرا داغونم...
چون اون درباره من اشتباه فکر می کنه؟
نه من می دونم مهتاب چشه...
مهتاب حسودیش میشه...
به این که وقتی توی تابستون اون دختر و عشقش خواستن ابروش رو ببرن
هیچکس نبود که ازش دفاع کنه و بگه اون ها دارن بهش ظلم می کنن
با این که هیچ کاری نکرده بود ترسوندنش و گریه ش رو در اوردن
اما الان...الانی که مهتاب هیچ کاری نکرده بود و نخواست بکنه
فقط یه نفر ازش امار دوست دختر قبلی عشقش رو خواسته بود
اون وقت عشقش این جوری توی روش وایساده بود و از اون دختر دفاع می کرد...
دختری که قابل مقایسه با مهتاب نبود...حداقل توی نجابت....
بعضی وقت ها فکر می کنم پسرها این جوری دختر ها رو بیشتر دوست دارن...
چقدر بدبختیم ما دخترها !
نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 23:33 موضوع | لینک ثابت
از صبح سر درد گرفتم بدجور ...
حالم خیلی خرابه
همش توی تخت بودم
همش به تو فکر می کردم
نمی دونم چرا ... همش جلوی چشمم بودی ... اه اینم شانس منه دیگه
همش یه اسم جلوی چشمم بود ... نینی !
۱ ساعت خوابم برد از درد بیدار شدم
زدم زیر گریه
نمی دونم از درد بود ... از این حس لعنتی بود ... از چی بود
خدا من چم شده ؟
من که فراموشش کرده بودم
من که همه چیز رو گذاشته بودم کنار چسبیده بودم به درسم
من که وقتی اومد طرفم با تنفر باهاش حرف زدم
چرا دوباره این جوری شدم ؟
این قدر به خودم اطمینان پیدا کرده بودم
این قدر اون حس لعنتی رو سرکوب کرده بودم
که با اطمینان گوشیم رو روشن نگه داشتم و وقتی دوباره اومد حسابی
بد باهاش حرف زدم ... طوری که از خودم بدم اومد
اما الان...دوباره نگام به صفحه موبایل خشک شده
به قول دوستم رنگ گوشیم پرید از بس نگاهش کردم !!!
خدا اگه این مدت یه بار می اومد توی ذهنم سریع می چسبیدم به درس و
می گفتم اون دیگه رفته و مهم نیست
اما الان ... من مهم نیستم
اون...اما اون...
شنیدم ازم متنفر شده
میگن حرف های اون دختر حسابی پختتش طوری که هزار جور فکر درباره من می کنه
اینم مهم نیست
مهم اینه که من ...
من چی ؟ نکنه توی خر هنوز دوستش داری ؟
نمی دونم چرا هرچی میشه اخرش به اون ربط پیدا می کنه
اخرش اون میاد توی ذهنم
اخر هرجایی که می رم یاد اون می افتم
با هر کی که حرف می زنم
هرکسی هر چیزی که می گه
یاد اون تنهام نمی ذاره...
عجب بدبختی هستم من ...
واقعا
عجب
بدبختی
هستم
من

به تو عادت کرده بودم رفتی و دل رو شکوندی
با چشام شدی غریبه خاطره هامون رو سوزوندی
عاشق عشق تو بودم با چه احساس قشنگی
فقط فقط با تو بودم توی دنیای ۲ رنگی
...
آخ که چقدر دلم هوس بارون کرده...
یه بارونی که ...
یه بارونی که هرچی غم و غصه هست رو بشوره
یه بارونی که بدی هات رو از سرم ببره
اصلا یه بارونی باشه که تو هم باهاش بیای
می دونی...
یه بارونی میخوام که عاشق ترم کنه...
...
فکر کنم سرم داره منفجر می شه
مامانم بفهمه با این حالم اومدم پای نت می کشتم...
از این روزهای تعطیل اگه بازم باشه میام نت خودم رو خالی کنم ...
البته اگه تا اون موقع دق نکرده باشم !
شاید اگه همین روزهای تعطیل نبود و همش می رفتم مدرسه این قدر یادت نمی افتادم
چند روز پیش یه فال خوندم درباره متولدین ماهت...
چقدر خصوصیاتش شبیه تو بود ...
وای سرم ...
خدا کنه خودم رو کنترل کنم امشب بهت زنگ نزنم
نمی دونم اگه این وبلاگ نبود دلتنگی هام رو کجا می بردم

به قول خودت :
خداحافظ نینی کوچولوی بابا
نوشته شده توسط مهتاب در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان او که دایما از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت
عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر
پشت دری که باز نمی شد نشسته بود ... !

درباره این روزها نوشت :
سلام دوباره
بعد از ... چند روز شد ؟
حال من خوبه ...
شاید بهتر از روز هایی که پشت سر گذاشتم ...
اما ...
نمی دونم
احساس کردم نیاز دارم با یکی حرف بزنم
یاد وبلاگم افتادم
یاد تنهایی هام که توی این وبلاگ نوشته می شد
اومدم و نظرات خصوصی و غیر خصوصی رو خوندم ...
دیدم هنوز هم کسایی هستن که به یادم باشن ...
کسایی که مثل خود من و شاید خیلی بیشتر از من عاشق هستن ...
کسایی که معشوق هاشون لیاقت عشق و اشک رو دارن
کسایی که عشقشون نحس نیست ...
بگذریم...
درس هام خیلی سنگین شده ...
بعضی وقت ها خیلی می رم توی فکر
مخصوصا موقع درس خوندن
بعضی شب ها خیلی احساس تنهایی می کنم
توی این مدت ۳ بار بهم زنگ زد ...
چند بار هم میس زد و تا چند ساعت خاموش کرد
نمی دونم چشه ...
من اصلا نمی دونم خودم چمه !
چقدر باهاش بد حرف زدم
بر خلاف میلم...خیلی بد ... حتی به اسم صداش نکردم...رسمی..خشک..سرد
هرچند واسش مهم نبود . فقط می خواست ببینه هنوز زنده هستم یا نه ...
اقای با وجدانه دیگه...
امروز بدجوری سرکلاس توی فکر بودم
دوستم بهم گفت خیلی ادم توداری هستی . ظاهرت رو حفظ می کنی که از درونت باخبر نشن
نکن این جوری با خودت ...
اما من به خودم قول دادم دیگه توی مدرسه دپ نباشم
همش می خندم...اما از درون می سوزم...
معلم ادبیات و زبان فارسیمون همون معلم های پارسال هستن
همونایی که خیلی دوستشون داشتم
سر کلاسشون یاد خیلی از روزها می افتم
نمی دونم اگه این جوری پیش برم اون رتبه ای که می خوام میارم یا نه ...
وضعم خیلی خرابه...
می شه گفت دست خودم نیست وقتی می رم توی فکر دیگه از درس و همه چیز غافل می شم
۳ ماه دیگه اشناییمون می شه ۲ ساله ...
نمی دونم بهش زنگ بزنم اون روز یا نه ...
دوستم گفت نمی ذارم اون روز توی خونه تنها باشی می برمت بیرون تا کار دست خودت ندی
اما من نیاز دارم اون روز همون جایی باشم که باهاش اشنا شدم ... نیاز دارم خاطره هام بیاد جلوی چشمام
نه این که ...
نمی دونم ...
من حتی نمی دونم اون الان کجاست...رفته سربازی یا نه...
من حتی نمی دونم چرا هنوز واسش نماز نافله می خونم و دعا می کنم
من ... هیچی ... نمی دونم
![]()
سری خم کرده ابرویت به سوی چشم می دانم
که حرف کشتنم با نرگس مستانه می گوید ...
.
.
.
چقدر این بیت رو دوست دارم...

یه سوال مثل خوره افتاده به جونم
چرا همیشه پسرها باید انتخاب کنن ؟
چرا دختر ها حق انتخاب ندارن ؟
بیخیال...
حال من دست خودم نیست
دیگه اروم نمی گیرم
دلم از کسی گرفته
که می خوام براش بمیرم...
نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 15:59 موضوع | لینک ثابت
وقتی صدای خورد شدنت زیر پای عابران نوای دل انگیز شد
دیگر چه فرقی می کند برگ سبز کدام درخت بودی ...
ما هم رفتیم ...
دیگه این جا نظر واسه تایید نمی ذارم
نظر آزاده ... هرکی هرچی می خواد بگه ...
ما که رفتیم
حلال کنید اگه زیادی سرتون رو درد اوردم...
نمی دونم چرا امروز این قدر اپ کردم ... دلم بدجوری گرفته بود
خواهشا نیاید بگید به منم سر بزنید خوشحال میشم و ... !
من دیگه نمیام...
خدا حافظ
نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 15:39 موضوع | لینک ثابت

پاییز که می شود
انگار از همیشه عاشق ترم
در تمام طول پاییز
نمناکی شب ها را
با تمام منفذهای پوستم
لمس می کنم
وچشمانم همه جا
نقش دیدگان تورا جستجو می کند
پاییز که می شود
همراه برگها رنگ عوض می کنم
زردو نارنجی می شوم و
با باد تا افقی که چشمانت
درآن درخشیدن گرفت
پیش می روم
و مقابلت به رقص درمی آیم
تا آن جا که باور کنی
تمام روزهایی که از پاییز گذشته
تا به امروز
همراه عاشقت بوده ام
پاییز که می شود
بی قراری هایم را در باغچه کوچکی
می کارم و آرام آرام
قطره های باران را
که روزهاست در دامنم جمع کردم
به باغچه می نوشانم
میدانم تا آخر پاییز
تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد
و با اولین برف زمستان
به بار خواهد نشست
پاییز که می شود
بی آنکه بدانم چرا
بیشتر از همیشه دوستت دارم
و بی آنکه بدانی چرا
دلم بهانه ات را می گیرد
وپاییز امسال....
عشق جنس دیگری دارد و
معشوق خواستنی تر است...
کاش می دانستی!
نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت
یه فصل دیگه ...
برگ های زرد ...
صدای خش خش برگ ها زیر پای عابر پیاده ای که بی هدف غرق در افکار خودش می ره
یه موزیک ملایم ...
کیف مدرسه اش روی دوشش سنگینی می کنه
اما سنگینی اش به سنگینی افکار دخترک نیست ...
صدای موزیک بلند تر می شه
باهاش می خونه :
لا لا لا لا لا لا لا لا لا لا ...
صدای ویولن ... با پیانو ... توی ذهنش هر لحظه بیشتر اوج می گیره ...
دستاش رو باز می کنه ...
چشمامش رو می بنده
سرش رو بالا می گیره ...
خاطره ها میاد جلوی چشماش ...
یه زمانی ...
به حرمت همه اون روز ها می خونه :
میخوام برم کوه
شکار آهو ...
تفنگ من کو لیلی جان تفنگ من کو
آه ...
بالای بومی
کفتر پرونی
شستت بنارم لیلی جان خوب می پرونی
آه
روی چو ماهت
تیر نگاهت
شوقت بنازم لیلی جان چشم سیاهت
آه
بالای پشتی
عاشق را کشتی
با خون عاشق لیلی جان نامه نوشتی
آه
...
اشک از چشماش می یاد پایین ...
صدات رو می شنوه که داری واسش می خونی
دور خودش می چرخه ... دستاش رو بیشتر از هم باز می کنه...
صدای خورد شدن برگ ها رو که زیر پاش خش خش می کنن دوست داره...
راستی اون پسر هم وقتی دخترک رو زیر پاش خورد کرد صدای ناله هاش رو دوست داشت ؟
اهنگ بعدی ... این دفعه می خواد فریاد بزنه باهاش...
چون خیلی دوستش داشت وقتی این اهنگ رو می خوند....
جان مریم چشماتو وا کن
سری بالا کن
در اومد خورشید
شد هوا سپید
وقته اون رسید
که بریم به صحرا
های نازنین مریم
باز دوباره صبح شد
من هنوز بیدارم
کاش می خوابیدم
تورو خواب می دیدم
خوشه ی غم توی دلم زده جوونه
دل نمی دونه چه کنه با این غم
های نازنین مریم
بیا رسید فصل درو
ماله منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم
درو کنیم گندم ها رو
...
نازنین مهتاب

نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 10:21 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

شد بهار و دل من اسیر شهر طوفانی انتظار است/حرف قلب من این بوده و هست آن زمانی که بیایی بهار است
همیشه روز تولدم رو نفرین می کنم.همیشه میگم کاش به دنیا نمی اومدم
که این قدر زجر بکشم.کاش پدر و مادرها به جای این که به فکر ثبات زندگی خودشون باشن با بچه , یکم به این فکر کنن که چرا باید به خاطر خودخواهی خودشون یه نفر دیگه رو
هم بدبخت کنن؟شاید بپرسین من چمه ؟ من تنهام . نه تنها نبودم . تنهام گذاشتن.اره عاشق شدم انگار دیوونه ها و حیف که هیچ وقت به عشقم نرسیدم. بعد از اون دیوونه شدم.هار شدم.روانی شدم.از همه بریدم.از همه جا بیزارم.و حالا می فهمم که چقدر تنهایی از به زور
نگه داشتن کسی که دوستش داری لذت بخش تره ! می خوام قوی باشم.اون قدر که هیچ کس نتونه ناراحتم کنه. وقتایی که حالم خوب نیست جواب هیچ کامنتی رو نمی تونم بدم ...فقط دارم می نویسم که خودم رو خالی کنم...از عقده یه عشق نحس...همین
فهرست اصلی
دوستان
تنها یار
دفتر تنهایی
نمی دانم ها
ZeUS
اهل همین حوالی
برگ نویس روزهای پاییزم
عاشقانه های من
عشقی
داستان های عاشقانه
همه چیز از سیاوش خیرابی
کلبه خیال
اسکلت عشق
رهگذر بهار
خدای عشق
خط خطی های یک عاشق
(`'·.¸* وبلاگی پر از داستان ها و عکس های عاشقانه *¸.· '´)*
love with you
۩۞۩ دلــــــتنگی شـــــروو ۩۞۩
my lover friend
نوشته های پیشین
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
طراح قالب
POWERED BY