تبليغاتX
عشق نحس


عشق نحس

من ندانم که کی ام من فقط می دانم که تویی شاه بیت غزل زندگی ام

حوصله اپ کردن ندارم...!

حوصله نت اومدن هم ندارم...!

شاید کسایی که در جریان باشن تعجب کنن و بگن که الان  باید خوشحال باشم...

اما نیستم...چون به احساسش و خودش شک دارم...

باید تکلیفم رو با خودم روشن کنم...نمی دونم چمه !

امتحانام هفته دیگه شروع میشه...نمی رسم به کسی سر بزنم...

تا یه مدت...! فعلا !

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 20:8 توسط مهتاب|

پای پنجره نشستم

کوچه خاکستریه باز زیر بارون

من چه دلتنگتم امروز

انگار از همون روزاست...

حال و هوام رنگ توئه

کوچه دل تنگ توئه

دلم گرفته دوباره هوای تورو داره

چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دور هم خبر از دل من که نداره

آروم ندارم یه نشونه می خوام واسه قلبم

جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم

این دل تنهام ، دوباره هوای تورو داره

هوای شهر تو و بوی گل ها

پیچیده توی اتاقم مثل خواب

داره بدجوری غریبی می کنه

آخه جز تو دردم رو کی می دونه ؟

.

.

.

دلم گرفته...دوباره هوای تورو داره

چشمای خیسم...واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دور هم خبر از دل من که نداره...

دلم گرفته...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 9:51 توسط مهتاب|

هنوز صدات توی گوشمه...ظهر بود...داد می زدی...داد می زدی و من گریه می کردم...

واست مهم نبود گریه هام...برخلاف همیشه از دیدن اشک هام دلت نسوخت...اوج تنفر

توی صدات مشخص بود...انگار هنوز داری داد می زنی...اره هنوز توی گوشمه صدات که می گفتی:

- حالم از خودت و ادعاهات بهم میخوره...تو هیچ وقت من رو واسه خودم نخواستی مهتاب

می فهمی ؟ ادعات می شد فقط ! خسته شدم ٬ برو دنبال زندگیت...فقط یادت باشه

هیچ وقت توی زندگیت من رو با کسی مقایسه نکن ٬ از این کار متنفرم...هنوزم می گم

تو من رو واسه خودم نمی خواستی خانم عاشق پیشه...چته چرا ارومی؟ بلند حرف بزن

جواب بده ٬ چرا ساکتی...با توأم ! چیزی نداری که بگی بدبخت...

( فریاد بزن...داد بزن...دیگه مثل اون موقع ها نمی لرزم...اشک نمی ریزم...سرم رو نمی ندازم

پایین...این دفعه اگه داد بزنی خیره نگات می کنم...این قدر نگات می کنم تا عصبانی شی و

بزنی توی گوشم٬ همون کاری که تابستون قرار بود انجام بدی و ندادی...

قسم جون خواهرت رو خوردی که بزنی... چرا نزدی پس...چرا نیومدی سراغم ... هان ؟

 چرا همون موقع نذاشتی ازت متنفر شم ؟چرا این قدر نزدیم که نتونم از جام بلند شم....

چرا ؟ دلت سوخت ؟ دلت به حال دل شکسته م نسوخت اما دلت به حال کتک خوردنم سوخت ٬ نه ؟ )

این ها رو ولش کن

اون روزها گذشت ! اما الان چی ... !

ببین...تو عشقم بودی...نفسم بودی...وجودم بودی....

هیچ کس به اندازه تو نمی تونست خوشحالم کنه....

همون طور که هیچ کس به اندازه تو نمی تونست ناراحتم کنه....

بخشیدمت ... نمی خوام هیچ اتفاقی واست بیفته...دوست دارم همیشه شاد باشی...

اما تکلیفه این دل صاب مرده چی میشه پس ... ! شرمنده دلم هستم...شرمنده دلی که

بهم اعتماد کرده بود .... دلی که توقع داره بازم خودم رو کوچیک کنم و ازت خبر بگیرم...

امروز استاد پیانوم گیر داد که یکی از آهنگ هایی رو که دوست داری بزن ( می خواست

کارم رو به یکی از هنرجوهاش نشون بده)

می دونی کدوم آهنگ رو زدم ... ؟! عاشق شدم من...در زندگانی...

نینی...!

امروز اشک توی چشمام رو کجا بودی ببینی... کجا بودی...کجا بودی دستام رو بگیری

و بگی نترس من کنارتم...کجا بودی آروم توی گوشم حرف بزنی تا دیگه اشک نریزم ؟

هنوزم دوست داری ازم چیزی بدونی...؟ دوست داری بدونی چرا گریه م گرفته بود ؟

نه اشتباه نکن... به خاطر خاطراتمون نبود...به خاطر این که نیستی نبود...به خاطر خودم بود...

این دفعه به خاطر دلم بود...باور کن دیگه به خاطر تو نبود

به مقدسات به خاطر دل خوار و ذلیل و صاب مرده م بود....

دستام می لرزید...حالم دیگه دست خودم نبود...فقط خدا خدا

می کردم گریه م رو نبینن...اشکام رو نبینن...

و استادم شروع کرد با نواختن من به خوندن :

عاشق شدم من در زندگانی

بر جان زد آتش عشق نهانی

جانم از این عشق بر لب رسیده

اشک نیازم بر رخ چکیده

یک سو غم او ٬ یک سو دل من ٬ در تار مویی

در این میانه ٬ دل می کشاند ما را به سویی

زین عشق سوزان بی عقل و هوشم

می سوزم از عشق اما خموشم

ای گرمی جان ٬ هر جا که بودی بی ما نبودی

هر جا که رفتی ٬ من با تو بودم ٬ تنها نبودی

.

.

.

دوستت دارم با همه وجودم....

ولی حیف که باید فراموشت کنم .... باید به زندگیم برسم...حیف...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 21:0 توسط مهتاب| |

معلم دینی مون رو دوست ندارم...

راستش رو بگم...خیلی با معلم دینی پارسالمون فرق داره...

اون همیشه منطقی حرف می زد اما این بیشتر کلیشه ای حرف می زنه...

حالا کاری به این ها ندارم...

چیزی که می خواستم بگم اینه ! وسط حرف هاش حرف هایی زد که واسم جالب بود

گفت دوستی پسر ها و دختر ها ٬ عشق بیشنشون اکثرا باعث ضربه به دختر ها می شه

و چوب خدا هم صدا نداره...واسه همینه که وقتی دختره ضربه می خوره سر اون پسر همون

بلا میاد  اما اکثرا سر خود پسر این بلا نمیاد و نفرین دختر به بچه پسره می رسه ... !

و بچه اون پسر در اینده همچین ضربه ای رو می خوره تا تلافی کار بد پدرش شه !

 گفت ادم ها وقتی بدی می کنن اکثرا واسه تلافی کاراشون توی این دنیا بچشون بدبخت می شه

 و همون ضربه رو می بینه !

نه...

من این رو قبول ندارم

اگه این عدالته نمی خوام...مگه اون بچه ای که قرار بچه معشوق من یا هرکس دیگه ای

باشه که دل یه دختر رو شکسته چه گناهی داره که باید این جور بلاها سرش بیاد ؟

 اصلا اون پسر بدی کرده  چرا باید بچه اش زجر بکشه ؟ این چه عدالتیه...

نه من این رو قبول ندارم و نمی خوامش !

دلم می خواست برم معلم دینیمون رو خفه کنم !

پدر مادر کلمه ی مقدسی هستند...اون ها جزو مقدس ترین کسایی هستن که من

قبولشون دارم...اگه اون ها یه زمانی به بچشون لطمه بخوره نابود می شن...

شاید این جوری باشه که بگن سر بچه ش بلا میاد تا بیشتر به کار اشتباهشون پی ببرن در گذشته !

اما اون بچه چی ... ! اون چه گناهی کرده که دلش شکسته شه...

سر همین بود که ... تصمیم اخر رو گرفتم...

تصمیم گرفتم ببخشم...همه دروغ هاشو...نمی خوام نه خودش نه بچه ش نه اون دختری که

قراره عشق و زن آینده اش باشه لطمه ببینه...من از حقم می گذرم من از احساسم می گذرم

اما نمی خوام اتفاقی واسش خودش و خانواده ش بیفته...

امیدوارم هممون بتونیم ببخشیم...انتقام اصلا شیرین نیست...خیلی هم نفرت انگیزه...

من همه اون دروغ ها رو می بخشم ... نمی خوام بگم اما خودش بهتر می دونه که چه

دروغ هایی گفت و من چی کشیدم...!

یه روز هم بالاخره قوی می شم و ازش به خاطر بچه بازی هام معذرت می خوام هرچند

مقابل کارهای اون خیلی کوچیک بود اما خب ... ! بازم نمی خوام ازم خاطره بد داشته باشه...

اره

میخوام ببخشم...

ببخشم و فراموش نکنم !

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 22:21 توسط مهتاب| |

 

دیشب بد دلم گرفت

می فهمی ؟

بدجور...

این قدر که دیگه ترس نداشتم برم سراغش

ترس نداشتم من رو پس بزنه...

ترس نداشتم call waiting باشه...

من ترسو نیستم

می فهمی؟

ساعت 12 و نیم رسیدم خونه....

در اتاقم رو بستم...خدایا...خدایا...بهش نیاز دارم...

غرورم له می شه ؟ غرور می خوام چیکار

مگه اون موقع ها که مغرور بودم چی گیرم اومد که الان قراره بیاد...

من اون رو می خوام...خدا...من می خوام...می خوام باشه...

می خوامش...خدا جونم...می خوام باشه......خدا...قبول؟

بهش میس زدم

اونم میس زد

چندتا اس دادیم و من شارژم تموم شد...اه لعنت به این شانس

به دوستم " آ " میس زدم...زنگ زد...

-- چیه مهتاب ؟ چی شده ؟

--شارژ می خوام زووووووود

--شگفت انگیزه نمی شه فرستاد چی شده ؟

-- همونی که می دونی داره اس می ده...

--اشتی کردین ؟

-- برو بابا

گوشی رو قطع کردم

" آ " ناراحت شد ؟ به درک...من شارژ می خواممممممممممم

دیگه نتونستم اس بفرستم...اگه میس می زدم هم ... زشت بود ... نبود ؟

عصبانی شد...می گفت چرا دست از بچه بازی هات بر نمی داری...

من بچه نیستم


قسمت 2 :

چقدر عقده اس بازی باهاش به دلم مونده...! یه بارم نشد عین ادم بهم اس بدیم از وقتی

جدا شدیم...! ای بابا !

از دیشب بگذریم...دلم می خواد از قبل بگم...

بگم ؟ بریم سراغ دفتر خاطراتم....حالا که می خونم می فهمم چقدر بدبین و بچه بودم

شما چی فکر می کنین؟

خاطرات :

صبح جمعه ست...همه فامیل رفتن باغ...اما ما نرفتیم...مامانم می گه باید بمونم

درس بخونم...زرشک ! اعصابم خورده...ساعت 11 صبحه و من هنوز دارم توی تختم غلت می خوردم

کلافه شدم...باغ..آتیش...سیب زمینی درست کردن هامون...از همه مهم تر کل کل هامون !

گوشیم زنگ می خوره...

-مهتاب عزیز دلم بیدار شدی؟

-سلام...اوهوم...ولی هنوز خوابم میاد...توی تختم

-پاشو دست و صورتت رو بشور حسابی خوشگل کن بیا باهم حرف بزنیم

- نه...خوابم میاد..یکم دیگه بخوابم

-اخه دوست دارم باهات حرف بزنم

 (اسمش رو صدا می کنم... هیچی نمیگه...قبول می کنه...نمی تونستم درست حرف بزنم

ممکن بود مامانم بشنوه...الهی...از همون موقع ها بود که شروع کرد نینی صدام کردن

می گفت وقتی از خواب پا می شی انگار دختر لوس ها اخمات توی هم هست و هی بهونه

 می گیری به مامانت بگو از قول من موهات رو ناز کنه...من که نمی تونم...)

پتو رو می کشم روی سرم...گوشیم رو می ندازم یه گوشه...فکر این که الان همه فامیل

دارن توی باغ خوش می گذرونن و من باید توی خونه باشم دیوونم می کنه...وای اگه

نینی هم فامیلمون بود...چقدر خوش می گذشت اینجوری...حتما کلی سوتی می دادیم جلوی

بقیه...دلم واسش یه ذره شده...باید باهاش حرف بزنم..اخ من چقدر بدجنسم...چطوری دلم

اومد این جوری باهاش حرف بزنم...می رم طبقه پایین)

بابا : کجا ؟

- سلام بابایی...دارم می رم یه سی دی از توی ماشین بیارم

(سریع کلید ماشین رو بر می دارم و می رم سمت حیاط و بعدم پارکینگ ...)

یه بوق...2 بوق...

-سلام سلام

ن : سلام عزیزم

-خوبی؟

ن:شما خوبی؟

-بد نیستم

ن:کجایی؟

- توی اتاقم...( دروغ تا چه حد ! یکی نبود بگه چیه روت نمی شه بگی به خاطرش اومدی

توی پارکینگ...! نکنه فکر می کنی ضایع می شی و کم میاری جلوش؟)

ن:مهتاب امروز صبح "س" ( دوستش) زنگ زد گفت امروز برنامه باغ دارن

-میخوای بری؟

ن : اجازه هست ؟

(سکوت...! از اون سکوت های زشتی که ازش متنفر بودم...)

ن: مهتاب...؟ می دونم اهل باغ اومدن و مهمونی رفتن با پسر نیستی

واسه همین ازت نمی خوام باهام بیای...اگه نخوای منم نمیرم اونجا اگه دختر هم باشه

کاری به من نداره با دوست پسرش هست هرکسی ... منم با بچه ها هستم دختر باهام نیست...

- هر جور راحتی

ن: بهم اطمینان نداری نه ؟

- تو بودی داشتی؟ نه ندارم ( چه سریع پریدم بهش !)

ن : دیشب بهم بهت گفتم...این 1000بار...خطم رو عوض می کنم دیگه هیچ کدوم

از اون دخترهای قبلی نمی تونن بهم زنگ بزنن اصلا خودت یه خط بهم بده اگه اطمینان نداری

- نه نه نه نمیخوام

ن : بهت ثابت می کنم ... مطمئن باش

( همش فکر می کنم دروغ میگه...اره داره خرم میکنه....من نباید خر بشم...یادمه

یه بار گفت بهت ثابت می کنم دخترها خرفت هستن...الانم می خواد با این کاراش من رو

خر کنه بعدا بگه دیدی گفتم همه دخترها خرفتن ... اره حتما همین کارو می خواد بکنه ! )

ن : مهتاب

- بله ؟

ن : مهتاآآآآآآآآب

- بله ؟

( می دونم منتظر بود بگم جانم...بگو عزیزم...اما نگفتم...خوشم می اومد حرص می خوره

دوست داشتم ببینم حساس هست و دوست داره دوستش داشته باشم..)

ن : هیچی بیخیال...چه خبرا ؟ خوش می گذره ؟

- اصلا...

ن : چرا ؟

- همه فامیلامون الان باغ هستن جز من

ن : حتما الان خیلی ناراحتی نه ؟

- آره...مامانم می گه بشین درس بخون امسال نمی ریم جایی...اه من باغ می خوام

همه هستن...از دختر خاله بگیر تا پسر دایی و دایی باحالم و همه همه

ن : خوبه

- چته ؟

ن : هیچی...دیگه خاطرخواه و هوادار و خوشگلی و هزار دردسر ...واسه همین محل نمی ذاری

( از حرفش خنده م گرفت...اصلا حرف های من چه ربطی به خاطرخواه و هوادار و این حرف ها داشت ؟)

ن : بخند...داشتم می گفتم خطم رو دایورت می کنم روت 2 روز جواب دخترها رو خودت بده

که دیگه زنگ نزنن

( از توی اینه ماشین داداشم رو دیدم که می اومد سمت ماشین...)

- ببین من بعد بهت زنگ می زنم خداحافظ

ن : چی شده ؟ الو

قطع کردم ... داداشم توی این گیری ویری می گه بیا بریم یه دور بزنیم

دلم غش می رفت واسه حرف زدن با " ن "...خیلی ناراحتش کرده بودم...

اصلا حال حرف زدن نداشتم...وای باغ ... اه دوباره یادم اومد

بعد 1 ساعت برگشتیم خونه...رفتم توی اتاق کنار اشپزخونه با شجاعت تمام

جلوی مامانم زنگ زدم بهش

ن : مهتاب معلومه کجایی؟

- داری دعوام می کنی ؟

ن : اختیار دارین...من غلط بکنم...

- کجایی؟
ن : خونه خاله م...نرفتم باغ...تو چی ؟می تونی حرف بزنی؟ نمی خوام مزاحمت باشما

- نه یعنی اره

ن : اره یا نه ؟

- نه

ن : کی اونجاست مگه ؟

- اگه می شد بگم که حرف هم می شد نه این که نمی شد

( صدای خنده ش رفت هوا...)

ن : خودت فهمیدی چی گفتی؟

- نه نخند اااااااا

ن : ( ادای من رو در اورد ) اگه می شد که می شد نمی شد وای وای مهتاب

- خیلی بدی

ن : باشه باشه ببخشید...خب من میگم یکی یکی تو بگو اره یا نه

- باشه

ن : بابات ؟

- نه

ن : داداشت ؟

- نه

ن : مامانت

- نه ( حواسم نبود اصلا )

ن : دختر خاله ت ؟

- نه نه برو قبلی

ن : کی ؟ داداش ؟

- نه برو بعدی

ن : مهتاب اوسکولم کردی؟

- برو بعدی می گم

ن : از اول اصلا ! بابات ؟ داداشت ؟ مامانت ؟

- سومی

ن : شوخی می کنی تو و این حرف ها ؟ تو جلوی مامانت جرات داری زنگ بزنی من ؟

- زهر مار حوصله شوخی ندارم

ن : پیشرفت کردی...وااااااای

- ( اسمش رو بی اختیار صدا کردم )

ن : چی گفتی ؟ مطمئنی مامانت اونجاست ؟

( رنگم پرید...برگشتم نگاه مامانم کردم...عجب سوتی داده بودم)

- بعد بهت زنگ می زنم

ن : چی شد ؟ مهتاب خوبی ؟ فهمیدن مامانتون ؟

- خداحافظ

مامانم به روی خودش نیاورد...اعصابم از دست همه خورد بود با همه دعوا داشتم

اس داد جوابش ندادم بعد چند ساعت اس داد باشه مزاحمت نمی شم

همون موقع پسرداییم هم اس داد که جات خالیه و از این حرف ها...

نمی دونم چرا...جواب پسرداییم رو دادم اما ...

به " ن " گفتم باشه بای ...( چرا اذیتش می کنم...؟ می خوام بدونم به سادگی

ازم دل میکنه...می خوام ثابت شه دوستم داره...خاک توی سرم...دیوونم ! )

اس داد : دم بریده...اخه تو دومی نداری...این کارا چیه

منم اس دادم : برو با همونایی که باهاشون بودی( کمال بی شعوری خودم رو رسوندم)

اس داد : معلوم نیست کی زیر سرت بلند شده...من که ادعایی به پاک بودن ندارم

اما تویی که ادعات می شه معلومه چه خبره دور و برت که اینجوری حرف می زنی

(انگار دیوونه ها زدم زیر گریه... از صبح نحسی اون روز رو حس کردم)

بهش اس دادم خیلی بدی...بای واسه همیشه

اونم اس داد : دیگه شورش رو در اوردی اصلا برو به درک یه بچه 15 ساله به چه دردم می خوره

جز اینکه همش اعصابم رو می ریزی بهم...ممنون که نجاتم دادی از دست خودت

اس دادم : واقعا یه بچه به چه دردت می خوره...حرف دلت رو زدی

اس داد : اره حرف دلم رو زدم...اعصابم رو ریختی بهم...هی هیچی بهت نمیگم تو ادامه می دی

اس دادم : بهت اطمینان ندارم

اس داد : اصلا به من توجه نداری تو...به من چه که خنگی...هرچی راه کار می دم خودت نمی خوای

گوش کنی تا اطمینان پیدا کنی

اس زدم:دارم گریه میکنم...

اس داد : واسه چی اخه...

تا شب نه اون اس داد نه  من...

ساعت 2 بود...زنگ زد...

 ن :مهتاب...

- (اسمش رو صدا زدم)

ن : خیلی امروز اذیتم کردی...نمی یای اشتی؟

-چشم دیگه تکرار نمی شه...قول قول قول...

ن : الهی قربونت برم...

بکم حرف های عاشقانه...

پایان!


قسمت 3:

(ارسال 113...13 ! دوست دارم ... نحس...13 ! )

فعلا نمی رسم جواب کامنت بدم...حتما در اولین فرصت سر می زنم...

چقدر امشب دلم هوس بارون کرده...

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 22:25 توسط مهتاب| |

دلم می خواد خاطره هامون یه جا ثبت شه...یه جا که بوی تورو بده...

یه جا که همش از تو نوشته باشم...یه جا مثل اینجا...

راستی از کدومش بگم...! کدومش رو دوست داری...!

بذار از بدی هام بگم...چطوره؟

دوشنبه بود فکر کنم...

دلم واسش یه ذره شده بود..طبق معمول قهر بودیم باهم...و مثل همیشه من

قهر کرده بودم و منتظر ناز کشیدن های اون بودم...بهم گفته بود که منت کشیش

خوب نیست و هر وقت قهر کردیم برم طرفش و بدونم که منتظرمه...اما غرورم اجازه نمیداد

این کار رو بکنم...

نشسته بودم ته کلاس و هدست توی گوشم بود و آهنگ سیاوش قمیشی گوش می دادم

اگه بگی یه ذره از درس اون روز فهمیدم...همش فکر آخرش بودم..آخر این عشق لعنتی...

زنگ خونه خورد ... تصمیم گرفتم برم دم مغازه خودش و دوستش تا ببینمش...

به سرویسم گفتم نمیام و با دوستم راه افتادیم سمت مغازه عشقم...نینی...

ندیدمش...نه خودش...نه دوستش...کلی منتظرش وایسادم اما نیومد

دیگه صدای دوستم در اومد که دیرمون شد الان مامانم گیر می ده و ... !

مجبور شدیم برگردیم....

دیر رسیدم خونه... خدا رو شکر مامانم خواب بود نفهمید دیر رسیدم...

آروم در خونه رو باز کردم رفتم داخل ٬ هنوز مانتوم رو در نیاورده بودم که

دیدم گوشیم داره زنگ می خوره...خودش بود...نینی...الهی...

برداشتم...خیلی گرم سلام کرد و نه اون به روی خودش اورد که باهم قهریم

نه من ... !

من : کجایی ؟

نینی : سر کوچه...دارم می رم خونه ٬ الان دیگه می رسم...

من : نرفتی مغازه ؟

نینی : نه دوستم مسافرته دیگه منم نمی رم تا اون نیاد...چه خبر؟

من : خستمه...تازه رسیدم خونه...

نینی : الان رسیدی خونه ؟ مگه مدرسه ت ساعت ۲ تعطیل نمیشه؟

من : چرا ... اخه با سرویس نیومدم

نینی : پس چجوری اومدی؟

من : با اتوبوس

نینی : تنهایی؟ واسه چی ؟

من : نه با دوستم...همین جوری

نینی : دوستت ؟

من : اره ... با "ز"

نینی : خوش باشی...کاری نداری؟

من : چت شد یهو ؟

نینی :  کاری نداری؟

من : هرجور راحتی

اونم گوشی رو قطع کرد...!

مانتوم رو در آوردم و نهار خوردم...مونده بودم چیکار کنم

بهش اس دادم که تو خودت "ز" رو می شناسی...دختر خوبیه...

من نمی فهمم واسه چی ناراحت می شی الکی...

جواب نداد...خوابم برد...

بیدار که شدم اس داده بود و آشتی کردیم...

اما من هیچ وقت بهش نگفتم که اون روز چرا دیر رسیدم خونه... 

نگفتم که دلم واسش تنگ شده بود و می خواستم برم از دور ببینمش...

نگفتم...چون غرور لعنتیم اجازم نداد بگم...

عشق من باش

جون من باش

نذاری یه روزی دل رو تنهاش

ای دیوونه دوستت دارم

نمی تونم از تو چشم بردارم...

چقدر دلم می خواد این روزها روی شونه هات گریه کنم...

نمی دونی چقدر سخت می گذره...نیاز دارم به نصیحت کردن هات...به دلداری دادن هات...

نیاز دارم بهت...اما بازم غرورم اجازه نمی ده بیام طرفت و از مشکلاتم بگم...

شاید این همه تظاهر به خوب بودن و شاد بودن یه روز کار دستم بده...

مثل همین امروز که بهت نگفتم چقدر دلم گرفته...

گریه های دوستم از مرگ عزیزش تمومی نداره که هیچ...گریه های منم بهش اضافه شده..

راستی کجایی...!

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 20:17 توسط مهتاب| |

الهی قربونش برم که هنوزم دوست داشتنی ترینه واسم ...

امروز وقتی دلداریم می داد می خواستم بغلش کنم...

 کلی دیوونه بازی در اورد...دیوونه ی دوست داشتنی من...

دیروز از دست یکی از دوستای قدیمیش که دیگه باهم دوست نیستن داشتم اتیش می گرفتم

نمی دونم از این کاراش چه هدفی داره...یا می خواد لج عشقم رو در بیاره یا می خواد

با من دوست شه...همش میاد طرف من و هرکاری می کنه می گه واسه مهتاب بوده !

امروز به عشقم همه چیز رو گفتم...یعنی دوستم گفت بگو...گفت قبل از این که به گوشش برسه

و هزار تا فکر درباره ات بکنه خودت بهش بگو که فلانی خیلی دور و برت می پلکه و این حرف هایی

که پشت سرت می گه چرت و پرت هست...

منم بهش گفتم و اونم بر خلاف چیزی که فکر می کردم کلی دلداریم داد...الهی قربونش برم...

امروز سر زنگ اخر اس ام اس بازی داشتیم...خیلی کم بود ... اما خوب بود ...

اخرم دوستم ازم گوشیم رو گرفت و گفت حق نداری دیگه جوابش رو بدی...

به هزار بدبختی گوشی رو ازش گرفتم بعد از نیم ساعت و بهش اس داد اونم دیگه هیچی نزد...

دلم می خواست دوستم رو خفه کنم...

دارم دیوونه می شم

هنوز جرات نکردم ازش به خاطر رفتارهای بدم معذرت بخوام

مخصوصا که این روزها اتفاق هایی افتاد که به بدی خودم بیشتر پی بردم...

چه تهمت هایی بهش زدم و اون حتی از خودش دفاع نکرد...

و چند روز پیش فهمیدم واقعا کار اون نبوده و بهم راست می گفته...

من خیلی بدم...واسه ی بدیم کافیه که همین رو بگم...

همین که من عین بچه های احمق بهش دروغ می گفتم و

 حتی ۱ ٪ فکر نمی کردم که اگه بفهمه دروغ گفتم چقدر ناراحت میشه...

اونم کم دروغ نمی گفت اما من باید بچه بازی رو می ذاشتم کنار تا بتونه عوض شه...

 یه بار که یکی از دروغ هام لو رفت...

وقتی فهمید...اخ که چه روزی بود...کنار بابام نشسته بودم

گوشیم زنگ خورد...از خونشون زنگ می زد...

برداشتم

گفت چرا مهتاب بهم دروغ می گی؟ خیلی ناراحت بود

 من احمق گفتم : من ... ( بغض داشتم درست حرف نمی زدم ) من می خواستم

 بهت راستش رو بگم اما ترسیدم فکر کنی ادم دروغ گویی هستم

اونم گفت یعنی الان فکر بدی نمیکنم؟نگفتی اگه بفهمم دروغ گفتی چی می شه ؟

گفتم معذرت می خوام...اخه...

نمی دونم از لرزش صدام بود که دلش سوخت یا واقعا دیگه ناراحت نبود ...

هه...شایدم دوستم داشت...مثل همیشه ارومم کرد و به جای اینکه من ارومش کنم

 اون من رو دلداری داد...جلوی بابام معذب بودم و

نمی تونستم درست جوابش رو بدم...

رفتم توی اتاق...اروم حرف می زدم..میگفت همیشه اروم باش...

آروم بودنت رو دوست دارم...مهتاب؟...

چه روزهایی بود...

من واقعا لیاقت رو نداشتم...تابستون فقط بدی هاش جلوی چشمم بود...

اما الان می بینم من خیلی بدتر بودم...خیلی...

اما اون این قدر مهربونه که مطمینم من رو می بخشه...

کاش می شد جبران کرد ولی حیف که ... هیچ چیز مثل اون موقع ها نمیشه...

یعنی امشب بهم اس می زنه ... ؟

الان کجاست...حالش خوبه ... بهتر شده....


باز من و آه و غم و خاطره هامون و بی کسی...

باز شده آرزوم که بگی بهم می رسیم...

اسم من داره نم نم از توی خاطر تو می ره...

من می خواستم با تو باشم عزیزم حیف دیگه خیلی دیره...

همه اون دعاها و نذر ها به کنار....حالا می فهمم چرا خدا تورو ازم گرفت...

تو لیاقت بهترین ها رو داری...

نینی کجایی...کجایی ببینی چقدر تنهام...چقدر جای خالیت توی زندگیم حس میشه...

کجایی ببینی توی رستوران چشمام به در خشک می شه که شاید از این جا رد شی و ...

من رو ببینی...کنارم بشینی...بشی همون نینی قدیم...

کجایی ببینی وقتی با دوستام دعوام شد چطور زدم زیر گریه...

یاد پارسال افتادم...وقتی با دوستام دعوام می شد ...

زنگ های تفریح همش گوشیم دستم بود و با تو حرف می زدم...

می گفتی ضعیف نباش...چقدر سعی کردی من رو از این لوس بودن در بیاری...

موقعی که می گفتی پسرها از صدتا دختر بدترن...

اخ چه حرفهایی که نمی زدی و من غش می کردم از خنده

خودتم خنده ت می گرفت وسط نصیحت کردنت...دیوونه !

نینی ... بزرگ شدما...یه عالمه....

یادته هر وقت دعوامون می شد می گفتی یعنی دیگه من رو نمی خوای؟

همیشه کم می اوردم...

اما یه بار گفتم نه نمی خوام...

گفتی حرف اخرته ؟

گفتم اره

گفتی تو که خودت می دونی چقدر دوستم داری...پس چرا الکی حرف می زنی بای !

منم گفتم اره واقعا واست افت داره که با من دوستی نه ؟ یه بچه لوس که هیچی حالیش نیست

الهی قربونت برم...یادته چی گفتی ؟

گفتی اگه می دونستی چقدر دوستت دارم هیچ وقت این جوری نمی گفتی...مهتابم...

بیخیال...باز دارم چرت و پرت می نویسم...می دونی از اون روزها چقدر گذشته...

اما یه چیز هیچ وقت قدیمی نمی شه واسم ... دوست داشتنت...هر روز بیشتر و تازه تر می شه

دوستت دارم...

فقط به خاطر تو دوباره می خوام هیپ هاپ رو شروع کنم...یادمه خیلی دوست داشتی...

خودم که بیخیال همه چی شده بودم...فکر کنم دارم بر می گردم به قبلم...

یادته اون دوستت که ادعاش می شد چقدر بد ضایع شد...اخی...چه روزهایی بود...

هه...! روزهای عاشقانه من....

 

چه قشنگ گفت اونی که گفت

هر روز دعوا می کردیم...و هرشب عاشق می شدیم....

روزها کارمون دعوا...شب ها...دل تنگی...اشتی...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:4 توسط مهتاب| |

28 آذر ...

اولین باری که با دوستش دیدمش...همون دوستش که الان حالم ازش بهم می خوره...

عوضی ترین پسری که توی عمرم دیدم...هزار بار خواستم دوستیشون رو بهم بزنم اما نشد !

دی ماه ....

دوستم توی مدرسه بهم آمارش رو داد...بعدم گفت می خوای باهاش دوست شی ؟

منم گفتم نه بابا .... فقط از صداش خوشم میاد ...

15 بمهن ...

اولین باری که باهم حرف زدیم...خیلی راحت بودم خیلی راحت بود

اخه هیچ حسی بهش نداشتم ! کلی دختر دور و برش بود ....توی دلم گفتم عجب ادمیه !

یه هفته بعد :

موقع دیدنش و شنیدن صداش قلبم می اومد توی دهنم....اما اون عین خیالش نبود !

22 اسفند :

رفت مسافرت با دوستاش و من موندم و این حس لعنتی ... که ای کاش توی خودم کشته بودمش !

اول فروردین :

تبریک خشک و خالی ... !

هفته دوم فروردین :

بالاخره بهش گفتم دوستش دارم ....

بارون می اومد...کفشش پر از آب شده بود .... سرش شلوغ بود اما می خواست باهام حرف بزنه

یه جای خلوت گیر اورد...شروع کرد به زدن حرف های که کمتر پسری اعتراف می کنه !

می گفت من یه ادم لجن بیشتر نیستم از چی من خوشت اومده ؟ ببین چه دخترهایی دور من می گردن

همشون فلان و بسان هستن ... اگه تو هم مثل اونایی خب باهم دوست می شیم اگه نیستی هم بدون من

خیلی عوضی هستم ...

فکر کنم 1 ساعت تمام حرفایی زد که من رو منصرف کنه اما من ... فقط بعضم رو قورت می دادم !

فردای اون روز دوستش رو فرستاد جلو تا با من دوست شه و ببینه من چه جور دختری هستم

و وقتی به دوستش گفتم من اهل دوستی با پسر نیستم بهم اس داد که نه بابا ! خوشم اومد ... !

ازم خواست باهم بریم بیرون...

همون شب گفتم که پشیمون شدم و دوستش ندارم...

اون شب لعنتی....اما اون ....

گفت مهتاب دوستت دارم...تازه ازت خوشم اومده و...کمکم کن بشم مثل قدیم!

این جوری بود که عشق ما شروع شد !

نمی گم دوستم نداشت

می خوام منطقی باشم...2 سال از اون روزها می گذره

می خوام دیگه این قدر جانب خودم رو نگیرم ....

اون دوستم داشت اما من کاری کردم که ازم خسته شد

این رو همه بهم می گن

همه کسایی که توی جریان دوستی ما بودن می گن خیلی کم تجربه و بچه بودی !

خیلی اذیتش می کردم

به خاطر گذشته اش...به خاطر سابقه خرابی که داشت همش کنایه می زدم

همش بهش شک می کردم ... همش قهر می کردم ...

فکر می کردم می خواد من رو بپیچونه !

همیشه می گفت یه روز می فهمی به خاطرت چه کارایی کردم که خیلی دیر شده

اره الان فهمیدم...دیگه نمی خوام باهات دوست باشم !

تنها چیزی که می خوام اینه که از من خاطره بد نداشته باشی...

می دونم سخته فراموش کردن همه بچه بازی هام اما باور کن دوستت داشتم

تو هم کم بدی به من نکردی...این وبلاگ و خیلی چیزهای دیگه شاهد دوست داشتن من و بدی های تو هست

اما این وسط من کم مقصر نبودم....

می خوام تمومش کنم ... این قصه باید تموم شه ... اما نه با حسرت ...

می خوام حلالیت بطلبم ازش...

می خوام واسه همیشه ازش خداحافظی کنم و با خاطراتش زندگی کنم

می خوام اگه یه روزی یادش به من افتاد نگه چه دختر چشم سفیدی بود

می خوام با خاطره خوب ازش جدا شم....

باید بهش زنگ بزنم...

باید اون قدر قوی شم تا بتونم حرف هام رو بهش بزنم...

2 سال گذشت ... اما آخر قصه رو باید تغییر داد !

خیلی بیشتر از قبل دوستش دارم ... ولی دیگه نمی ذارم بفهمه...

اون باید به زندگیش برسه...تا کی از روی دلسوزی جواب من رو بده !

گاهی باید این جوری عاشقی کرد !

 این شبهای بارونی چقدر بوی تو رو میدن...

راستی که چقدر بارون رو دوست دارم...

مثل تو...

چقدر دلم واسه دیوونه بازی هامون تنگ شده !

واسه آب نبات خوردن هامون ... و ادای نینی در آوردنامون...

 می بینی دارم می خندم .... خیلی خاطره هامون رو دوست دارم ... خیلی !

بی مربوط : چقدر با آهنگ یاس گریه کردم ! دنبال لینکشم واسه وبلاگ...

دیدی بعضی وقت ها بغضی توی گلوته...نمیخوای گریه کنی جلوی کسی که پهلوته !

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:3 توسط مهتاب| |


:قالبساز: :بهاربیست: